پروفایل نویسنده

آرشیو مطالب

کلیه مطالب این وبلاگ

طراح قالب : آی تم



روزهای من
امروز روز قشنگ و عجیبی بود.

بعد یه استراحت چند روزه ی کوتاه باید دوباره بر میگشتم دانشگاه! قرار بود خوابگاه تابستونمو امروز بهم بدن!

دیشب گلاب به روتون بخاطر حساسیتم به ماهی تا صبح معدم از دهنم اومد بیرون! یا این وضع گفتم هر جوری شده من باید برم آخه به بچه ها قول داده بودم کارای خوابگاه و کانون رو درست کنم!

هر جوری شد هفت صبح از خونه راه افتادم و ده رسیدم اصفهان!رفتم دانشگاه اول پیش استاد...

-من : استاد بخدا من نتونستم بخونم!

-استاد : همه مث شما بودن!

-من: استاد میفتم آخه! من تاحالا اینجوری نشده بودم شرایطم فرق اره. نمیشه ترجمه ای تحقیقی چیزی؟؟؟

-استاد: نه عزیزم نمیشه،تعجب کردم نمرتونو دیدم! همه کلاسامم که بودین!

-من:آره استاد فقط اونایی که حضور غیاب کردینو نبودم!

خلاصه بی فایده بود ! ترم سخت و عجیبی بود!!! حالا دیگه برا اولین بار افتادنو تجربه کردم! راستش خودمم راضی نبودم نمره بگیرم! آخه درس آناتومی مخصوصا سر و گردنشو بخوای نمره بگیری که هیچ!!! چشمم کور دندم نرم دوباره میخونمش!!!

خب حالا با خیال راحت بریم معاونت!

-من: سلام خوابگاه که قول داده بودین چی شد؟

-آقاهه: سلام حل شد.

-من: خب باید چیکار کنم الان؟

آقاهه: تا عصر حلش میکنم!

من: آقا من وسیله آوردم تا عصر چیکار کنم؟

آقاهه: نمیدونم اگه درست شد به خانم فلانی میگم بهتون خبر بده!

من: باشه ممنون!

بدو بدو رفتم پیش خانم فلانی:

خانم فلانی پس خوابگاه ما چی شد؟

هیچی آقای فلانی الان تماس گرفتن گفتن حلش میکنیم فقط شما 150 تومن باید برا هر نفر بریزید حساب!

آخه خانم فلانی من دارم برا پروژه ی دانشگاه تابستونمو میذارم از جیبمم هزینه بدم؟؟؟

نمیدونم والا حالا به دکتر "ش" بگو ایشون حلش میکنه!

دکتر "ش" هم که امروز نیست پس باید برم یه جایی امشبو بگذرونم!!! آها ... دوست دوران دبیرستان... زنگیدم بش. جمال کجایی؟ احمد آباد تو کجایی؟ من دانشگاه! کی میری خوابگاه؟ نیم ساعت دیگه! من امشب میام اونجا!!!

هیچی خلاصه قرار شد بریم خوابگاه! تا اینجاش که اصن مهم نبود!

چمدونو کشیدم به کولم تو این گرمااااا!!! تا رسیدم دم خوابگاه یه چهره ی آشنا دیدم! یعنی خودشه؟؟؟ اون که الان باید تهران باشه! اینجا چیکار میکنه پس؟ دهنم خشک شد! ضربان قلبم رفت رو دویست!

چیکار کنم درسته؟؟؟ وای حتی روم نمیشه نگاش کنم!  اون اصن متوجه من نبود سرش تو گوشیش بود و با خنده داشت جواب اس ام اس میداد! لعنت به ذهن منحرف... بعدش متوجه شد منم. یه اخم کوچیکی کرد! از کنارم بی اعتنا رد شد!!! من خاک بر سرم سلام نکردم! رد شد!!!نمیدونستم چیکار کنم قدمام آهسته شد! رسیدم در نگهبانی نمیدونستم برم یا برگردم! خودمو جمع و جور کردم و رفتم خوابگاه!شروع کردم پیام دادن اولش عذر خواهی بابت اینکه سلام ندادم! بعدشم بهش گفتم چرا جوابمو نمیدین... آخه بعد این باری که بهش احساسمو گفتم دیگه جواب پیاممو نمیده! خلاص بهش گفتن حد اقل اگه قراره جوابتون منفی باشه هم به زن داداشم بگید... بذارید بدونن انتخاب من درست بوده ! خلاصه بعد چهار پنج تا پیام جواب داد!

اولش قرار شد زن داداشم باهاش صحبت کنه. بعدش گفت نه! زن داداشتون با مامانم صحبت کنه!

آخه من که الان شرایط این حدو ندارم... بعدشم اصلا درست نبود! بی احترامی به مامان بود!

خلاصه بگم که بعد چندتا پیام به این نتیجه رسیدم که احتمال داره با یه نفر تو رابطه باشه! امیدوارم این حدسم اشتباه باشه!  اینه حال و روز امروز ما!

به قول سعدی:

زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد/از صورت بی طاقتیم پرده برافتاد

گفتیم که عقل از همه کاری به درآید/بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد

شمشیر کشیدست نظر بر سر مردم/چون پای بدارم که ز دستم سپر افتاد

در سوخته پنهان نتوان داشتن آتش/ما هیچ نگفتیم و حکایت به درافتاد

با هر که خبر گفتم از اوصاف جمیلش/مشتاق چنان شد که چو من بی‌خبر افتاد

هان تا لب شیرین نستاند دلت از دست/کان کز غم او کوه گرفت از کمر افتاد

صاحب نظران این نفس گرم چو آتش/دانند که در خرمن من بیشتر افتاد

نیکم نظر افتاد بر آن منظر مطبوع/کاول نظرم هر چه وجود از نظر افتاد

سعدی نه حریف غم او بود ولیکن/با رستم دستان بزند هر که درافتاد

یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 21:18 |- میم.ر -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



ناگهان چقدر زود دیر می شود !...

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی 

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از انکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود

ای...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود!

 

"قیصر امین پور"

شنبه هفدهم خرداد 1393 16:33 |- میم.ر -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



سلام به همه دوستای خوبم...

به موقعی یعنی حدود 6 سال پیش که دبیرستانی بودم وبلاگ مینوشتم و

حس خوبی بهم می داد...

ولی به دلایلی مجبور شدم دیگه ننویسم...

الان تصمیم گرفتم بازم شروع کنم به نوشتن... از روزهام بنویسم و از تخیلاتم...

خلاصه امیدوارم دوستای خوبی باشیم برا هم...

حالا که سر زدی به وبلاگم کمکم کن تا دوستای تازه پیدا کنم... و دوباره از سر بگیرم اون روزا و حسای خوبو...!

چیزایی که اینجا میخونین : شعرای قشنگی که خوشم میاد... متنای زیبا ... شعرای خودم... خاطرات و برنامه هام...

دوستتون دارم!

شنبه هفدهم خرداد 1393 16:23 |- میم.ر -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



Aytem.ir