پروفایل نویسنده

آرشیو مطالب

کلیه مطالب این وبلاگ

طراح قالب : آی تم



در این دریا چه میجویند ماهی های سرگردان
سلام دوستای عزیز...

یه مدتی نبودم و اتفاقای جالبی افتاد...

دماغم رو عمل کردم البته قابل توجه دوستان باشه که شدیدا با عمل بینی مخالفم ولی من چاره ای نداشتم چون چند باری شکستگی داشتم بخاطر ورزش که کار میکردم! الانم اگه تو دلت بگی همه همینو میگن از بی انصافیته!

سند شکستگی هاش موجوده بدم خدمتتون؟؟؟

بعدش اون شبی که تو بیمارستان بودم باهاشون در حد چند پیام صحبت کردم که نتیجه جالبی نداشت...

میدونین گاهی حس میکنم بهتر بود اصلا بهش نمیگفتم و سعی میکردم بهش نزدیک شم تا شناخت بیشتری پیدا کنه! وقتی خودم به یه شناخت نسبی رسیدم رفتم صادقانه حرف دلمو زدم و اون حق داره که قبول نکنه چون خیلیای دیگه هم دنبال به دست آوردن دلش هستن!

ثابت کردن تفاوت و اینکه داستان من با بقیه فرق داره برا خودم کار سختی نیست... کار سخت صحبت کردن باهاشه... جوری برخورد میکنه که من الان واقعا روم نمیشه هیچ حرف دیگه ای بزنم.

خب اینکه یه دختر اینقدر قرص و محکم باشه یه مزیته و به خودم برای انتخابم افتخار میکنم ولی کاش یه جوری یه جایی میشد که منظورمو واضح براش بگم!

سر کلاسا سعی میکنم اصلا نگاش نکنم و تا میشه دوری کنم تا خدایی نکرده آزادیشو نگیرم ولی ذهنم دائما مشغولشه!مثلا امروز سر کلاس آناتومی... به قول شاعر:

رلف بر باد مده تا ندهی بر بادم/ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

هر قدر میگردم دنبال یه چیز خاص ... یه ویژگی.... یه امتیاز مثبتی که باعث بشه دلشو به من بده واقعا چیزی بیشتر از احساس و علاقم پیدا نمیکنم! درسته که احساس تضمین محکمی نیست ولی خوبیش اینه که عقاید محکم تری رو با خودش میاره!

واقعا آماده ی هر نوع چالشی هستم... میگه با معیاراش منطبق نیستم ولی میدونم که شناختی از من نداره!  نمیخوام خودمو بیشتر از این خورد کنم ولی :

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید/ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم/با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را/تا کی کند سیاهی چندین درازدستی

در گوشه سلامت مستور چون توان بود/تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی

آن روز دیده بودم این فتنه‌ها که برخاست/کز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستی

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ/چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی

 
سه شنبه پانزدهم مهر 1393 1:20 |- میم.ر -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


سلام دوستای خوبم.این پست خیلی خاصه چون توی یه روز خاص یه حرفای خاصی نوشته میشه و قراره یه نفر خاص بخوندش ممنون میشم نظرات خاصتونو بخونم.

هیچوقت فکر نمیکردم به زبون آوردن یه احساس اینقدر سخت باشه. ولی این مدت فهمیدم که سخت ترین و پیچیده ترین مسئله ی زندگی احساسه...

نمیدونم تجربه کردین یا نه... یه وقتایی هست هر کاری میکنی برا ی اینکه یه نفرو راضی کنی... تمام تلاشتو میکنی... دلت میخواد هر چیزی که داری از هر راهی که شده برا اون یه نفر بذاری ... نه اینکه با این کارا نظرشو جلب کنی ... نه... فقط برا اینکه  دوس داری خوشحال باشه... دوس داری کنارت باشه... دوس داری اونم دوست داشته باشه...!دلت میخواد تمام احساس و عشقتو خرجش کنی و فقط یه لبخند مهربون ازش تحویل بگیری...!

ولی میدونین چی خیلی بده؟؟ اینکه این همه تلاشت و این همه احساست اون طرفو ناراحت کنه...حتی اینکه براش مهم نباشه قابل تحمله...!ولی وای به اون روزی که تلاشت اذیتش کنه... ناراحت بشه که دوسش داری ناراحت بشه که فوران احساستو ببینه... اون وقته که میری تو خودت... میمونی سر یه  جنگ با خودت...! یه طرفش احساس و خود خواهیته... یه طرفش دوس داشتن و عقلته... اینجاس که هی با خودت میگی عاشق واقعی اونه که راحتی طرف مقابلش اولویت باشه براش... از یه طرف دیگه میگی عاشقواقعی اونه که پا پس نکشه ... سرد نشه.

راستش چند باری اومدم بیخیال همه چیز شم...ولی نشد که نشد... آخه احساس و عشق چیزی نیست که به این راحتیا بیاد و به این راحتیا بره! خیلی سنجیدم و بالا پایین کردم ... از طرفی نمیخوام ناراحتش کنم... نمیخوام اذیت بشه... راستشو بخواید به خودمم بر میخوره که مث مزاحما بم نگاه بشه!

بعد میای خودتو بررسی میکنی...میگی درسته که عشق من لایق بهتریناس... درسته که همیشه حقشه بهترین ها رو داشته باشه... ولی توی این دنیا چی مهمتر از عشق و عاطفس؟؟ یعنی کسی میتونه بیشتر از بهش علاقه داشته باشه؟؟؟ کسی میتونه بیشتر از من بهش محبت کنه؟!درسته ملاکای دیگه ای هم وجود داره ولی خب بیشترین چیز یه آدم قلبشه. وقتی حاضره قلبشو بده حتما خیلی کارای دیگه هم حاضره بخاطر عشقش بکنه!

 خلاصه بگم که یه مدت زیادیه از عشق لبریزم و پناهی بجز اینجا ندارم... فال میزنم شعر میخونم فکر میکنم و فکر میکنم... البته کنارش یه سری کاردیگه هم میکنما...ولی همش حواسم اینجاست...!

تصمیم گرفتم امشب که شب تولدمه دعوتش کنم اینجا...!شاید اینجا بتونه حسمو بهش منتقل کنه!

شب تولدم اولین آرزوم در کنارش بودنه...

امیدوارم یه روزی برآورده بشه!

 

 

تو کيستی، که من اينگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خيالت نمی برد خوابم

تو چيستی، که من از موج هر تبسم تو

بسان قايق، سرگشته ، روی گردابم !

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپيد؟

تو را کدام خدا؟

تو را از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن، همره کدام نسيم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن شيرين نگاه، آه!

مدام پيش نگاهی، مدام پيش نگاه!

کدام نشإه دويده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بينند

به رقص می آيند

سرود می خوانند!

چه آرزوی محالی است زيستن با تو

مرا همين بگذارند يک سخن با تو:

به من بگو که مرا از دهان شير بگير!

به من بگو که برو در دهان شير بمير!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!

ستاره ها را از آسمان بيار به زير؟

تو را به هر چه تو گويی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه

که صبر ، راه درازی به مرگ پيوسته ست!

تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه

تو دور دست اميدی و پای من خسته است

همه ی وجودم تو مهر است و جان محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است

پنجشنبه سی ام مرداد 1393 22:41 |- میم.ر -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


هفته ی گذشته هفته ی خیلی پرکار و شلوغی رو داشتم... البته خیلی هم جاتون خالی خوش گذشت. با بچه های دانشگاه یه اردو بودیم که خیلی خیلی خوب بود.

از این بگذریم که چقدر محتوای علمی اردو بالا بود ... ولی دوست و مکلاسیام برام زودتر از موعد جشن تولد گرفتن و کلی خوش گذشت... کیک و هدیه و ...

براتون بگم که اینا همش یه طرففکر و ذهنم که همش پیش اونه یه طرف... نمیدونم چرا همش دارم بهش فکر میکنم ولی یه بهونه ی کوچیک هم برا پیام دادن بهش پیدا نمیکنم! چقدر دوس داشتم توی این اردو باهامون باشه و شناخت بیشتری ازش پیدا کنم ولی خبنیومد دیگه... قسمت نبود!

یه سری کلماتش همش تو ذهنمه... مثلا اینکه فلان پسری رو که تو دانشگاه به روابط زیاد !!! مشهوره رو تو یکی از پیاماش برام به اسم کوچیک نوشت و نگرانم از این بابت که نکنه اون پسره به هدف شومش برسه...آخه میدونین خیلی تو کارش ماهره! ولی من میدونم لیلی قصه ی من به این راحتیا کوتاه نمیاد!

به هر حال نگرانم!

در کل حالم خوبه ... خوشحالم... کتاب میخونم و زندگی میگذرونم!

حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌

آخ‌... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌

با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند

یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌

در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌

آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم‌

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می‌توانم مایه‌ی ـ گهگاه‌ـ دلگرمی شوم‌

میل‌، میل توست‌، امّا بی تو باور کن که من‌

در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم

دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 1:28 |- میم.ر -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


سلام!

این تابستون خیلی برام مهمه! ولی روزام شده پر از فکرای مختلف... سر دوراهی درست و نادرست...همیشه و همیشه دارم به این فکر میکنم که این کاری که انجام میدم درسته یا نادرست...

ولی عاشق این روزام که پر کار باشه.. که بدونم دارم یه کار مفید انجام میدم!

از همه اینها بگذریم این روزا دلم میخواد یه نفر باشه که به خاطرش خیلی کارا کنم یا بخاطرش خیلی کارا نکنم!

نه هر کسی! اونی که ارزششو داره اونی که میدونم عاشقش میشم اونی که غریبست ولی آشناست با دلم! این روزا فکر و خیالش همش تو ذهنم جریان داره! شاید تقدیرمه که اینجوری احساسم سرکوب بشه  ولی خب همین حس الانو دوس دارم! راستش داشتم به خودم شک میکردم که نکنه احساسم کشته شده!

حتی بی نظمی الان متنمو دوس دارم! نمیدونم از احساس درونم بگم یا عمق افکارم یا خستگی این روزام... شاید باورتون نشه ولی الانی که دارم این متنو مینویسم سی و چهار ساعته که نخوابیدم! توقع زیادی نداشته باشید! ولی باید کار کنم باید زمانمو مفید بگذرونم... خلاصه بگم که این روزا:

1. خودمو پیدا کنم تا

2. محبوبمو هم پیدا کنم تا (از 2 هم میشه به 1 رسید)

3. زندگیم جهت پیدا کنه

4. کارای کانون پیش بره

این شعر عالیه... باید بهش گفت جانا سخن از زبان ما میگویی!

 

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم

در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم

چیزی که میان من و تو نیست غریبی ست
صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم؟!

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم

از سایه ی سنگین تو من کمترم آیا؟!
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم

ای عشق! مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم

 
دوشنبه ششم مرداد 1393 1:47 |- میم.ر -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


پابند کفشهای سیاه سفر نشو

یا دست کم بخاط من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم

امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو

کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای

حالا شکستنی ترم از شاخه های مو

موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو -

به به مبارک است :دل خوش - لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند

از کوچه های سرد به آغوش گرم تو

×××

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر

مجبور نیستی که بمانی ...

ولی نرو

پنجشنبه دوم مرداد 1393 13:25 |- میم.ر -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


امروز روز قشنگ و عجیبی بود.

بعد یه استراحت چند روزه ی کوتاه باید دوباره بر میگشتم دانشگاه! قرار بود خوابگاه تابستونمو امروز بهم بدن!

دیشب گلاب به روتون بخاطر حساسیتم به ماهی تا صبح معدم از دهنم اومد بیرون! یا این وضع گفتم هر جوری شده من باید برم آخه به بچه ها قول داده بودم کارای خوابگاه و کانون رو درست کنم!

هر جوری شد هفت صبح از خونه راه افتادم و ده رسیدم اصفهان!رفتم دانشگاه اول پیش استاد...

-من : استاد بخدا من نتونستم بخونم!

-استاد : همه مث شما بودن!

-من: استاد میفتم آخه! من تاحالا اینجوری نشده بودم شرایطم فرق اره. نمیشه ترجمه ای تحقیقی چیزی؟؟؟

-استاد: نه عزیزم نمیشه،تعجب کردم نمرتونو دیدم! همه کلاسامم که بودین!

-من:آره استاد فقط اونایی که حضور غیاب کردینو نبودم!

خلاصه بی فایده بود ! ترم سخت و عجیبی بود!!! حالا دیگه برا اولین بار افتادنو تجربه کردم! راستش خودمم راضی نبودم نمره بگیرم! آخه درس آناتومی مخصوصا سر و گردنشو بخوای نمره بگیری که هیچ!!! چشمم کور دندم نرم دوباره میخونمش!!!

خب حالا با خیال راحت بریم معاونت!

-من: سلام خوابگاه که قول داده بودین چی شد؟

-آقاهه: سلام حل شد.

-من: خب باید چیکار کنم الان؟

آقاهه: تا عصر حلش میکنم!

من: آقا من وسیله آوردم تا عصر چیکار کنم؟

آقاهه: نمیدونم اگه درست شد به خانم فلانی میگم بهتون خبر بده!

من: باشه ممنون!

بدو بدو رفتم پیش خانم فلانی:

خانم فلانی پس خوابگاه ما چی شد؟

هیچی آقای فلانی الان تماس گرفتن گفتن حلش میکنیم فقط شما 150 تومن باید برا هر نفر بریزید حساب!

آخه خانم فلانی من دارم برا پروژه ی دانشگاه تابستونمو میذارم از جیبمم هزینه بدم؟؟؟

نمیدونم والا حالا به دکتر "ش" بگو ایشون حلش میکنه!

دکتر "ش" هم که امروز نیست پس باید برم یه جایی امشبو بگذرونم!!! آها ... دوست دوران دبیرستان... زنگیدم بش. جمال کجایی؟ احمد آباد تو کجایی؟ من دانشگاه! کی میری خوابگاه؟ نیم ساعت دیگه! من امشب میام اونجا!!!

هیچی خلاصه قرار شد بریم خوابگاه! تا اینجاش که اصن مهم نبود!

چمدونو کشیدم به کولم تو این گرمااااا!!! تا رسیدم دم خوابگاه یه چهره ی آشنا دیدم! یعنی خودشه؟؟؟ اون که الان باید تهران باشه! اینجا چیکار میکنه پس؟ دهنم خشک شد! ضربان قلبم رفت رو دویست!

چیکار کنم درسته؟؟؟ وای حتی روم نمیشه نگاش کنم!  اون اصن متوجه من نبود سرش تو گوشیش بود و با خنده داشت جواب اس ام اس میداد! لعنت به ذهن منحرف... بعدش متوجه شد منم. یه اخم کوچیکی کرد! از کنارم بی اعتنا رد شد!!! من خاک بر سرم سلام نکردم! رد شد!!!نمیدونستم چیکار کنم قدمام آهسته شد! رسیدم در نگهبانی نمیدونستم برم یا برگردم! خودمو جمع و جور کردم و رفتم خوابگاه!شروع کردم پیام دادن اولش عذر خواهی بابت اینکه سلام ندادم! بعدشم بهش گفتم چرا جوابمو نمیدین... آخه بعد این باری که بهش احساسمو گفتم دیگه جواب پیاممو نمیده! خلاص بهش گفتن حد اقل اگه قراره جوابتون منفی باشه هم به زن داداشم بگید... بذارید بدونن انتخاب من درست بوده ! خلاصه بعد چهار پنج تا پیام جواب داد!

اولش قرار شد زن داداشم باهاش صحبت کنه. بعدش گفت نه! زن داداشتون با مامانم صحبت کنه!

آخه من که الان شرایط این حدو ندارم... بعدشم اصلا درست نبود! بی احترامی به مامان بود!

خلاصه بگم که بعد چندتا پیام به این نتیجه رسیدم که احتمال داره با یه نفر تو رابطه باشه! امیدوارم این حدسم اشتباه باشه!  اینه حال و روز امروز ما!

به قول سعدی:

زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد/از صورت بی طاقتیم پرده برافتاد

گفتیم که عقل از همه کاری به درآید/بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد

شمشیر کشیدست نظر بر سر مردم/چون پای بدارم که ز دستم سپر افتاد

در سوخته پنهان نتوان داشتن آتش/ما هیچ نگفتیم و حکایت به درافتاد

با هر که خبر گفتم از اوصاف جمیلش/مشتاق چنان شد که چو من بی‌خبر افتاد

هان تا لب شیرین نستاند دلت از دست/کان کز غم او کوه گرفت از کمر افتاد

صاحب نظران این نفس گرم چو آتش/دانند که در خرمن من بیشتر افتاد

نیکم نظر افتاد بر آن منظر مطبوع/کاول نظرم هر چه وجود از نظر افتاد

سعدی نه حریف غم او بود ولیکن/با رستم دستان بزند هر که درافتاد

یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 21:18 |- میم.ر -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


ناگهان چقدر زود دیر می شود !...

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی 

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از انکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود

ای...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود!

 

"قیصر امین پور"

شنبه هفدهم خرداد 1393 16:33 |- میم.ر -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


سلام به همه دوستای خوبم...

به موقعی یعنی حدود 6 سال پیش که دبیرستانی بودم وبلاگ مینوشتم و

حس خوبی بهم می داد...

ولی به دلایلی مجبور شدم دیگه ننویسم...

الان تصمیم گرفتم بازم شروع کنم به نوشتن... از روزهام بنویسم و از تخیلاتم...

خلاصه امیدوارم دوستای خوبی باشیم برا هم...

حالا که سر زدی به وبلاگم کمکم کن تا دوستای تازه پیدا کنم... و دوباره از سر بگیرم اون روزا و حسای خوبو...!

چیزایی که اینجا میخونین : شعرای قشنگی که خوشم میاد... متنای زیبا ... شعرای خودم... خاطرات و برنامه هام...

دوستتون دارم!

شنبه هفدهم خرداد 1393 16:23 |- میم.ر -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


aytem.ml